حسین جان
تو چه کرده ای ،
نام تو ، خون تو ، خروش عاشقانه تو ، بیداری و بی قراری تو ، چه کرده است.
که شهر از نام و حرکت تو شور مجنون اش گرفته است.
چه کرده ای که پیشانی ها با نام تو به سجده می افتند.
قلبها قنوت عاشقانه و آبها بر سلام تو می شکنند.
رودهای روان سرمستانه سیلان می کنند.
چه کرده ای باران بی تو نمی بارد .
چشم ها ،
قطره های اشک بی تو سرآزیر نمی گردند.
چه کرده ای که بغضهای پنهانمان پیدا می شود.
چه کرده ای که آسمان غروبهایش را به یاد تو سرخ می آراید.
حسین جان ...
مسیح جاودانه من ! بی تو بهار نمی آید و لاله داغدار من بی تو بهانه یک حرف عاشقانه ندارد
پاسخ کرده های تو ، دگر حرفی برای گفتن ندارم.

" 