هنوز تابستان نشده بود كه
آقا مهدي در باغ به فكر فرو رفته بود و زير لب ميگفت: اهل تبريزم من!
هرکجا هستم باشم/ آسمان مال من است/ پنجره فکر هوا عشق زمین مال من است!

ظهر تابستان است
سایه ها می دانند که چه تابستانی است
سایه ها بی لک
گوشه ای روشن و پاک
کودکان احساس !
جای بازی اینجاست
زندگی خالی نیست
مهربانی هست سیب هست ایمان هست
آری
تا شقایق هست زندگی باید کرد.
سهراب سپهري



