
بغل پدر نشسته بود و دستش را از اتومبيل بيرون آورده بود. با خود ميگفت چه گل زيبايي بفرماييد قابل ندارد.!
مال شماست ، روح پاك او زندگي را گل مي پنداشت.
ميداان صادقيه اتومبيل ما در كنار او پشت چراغ قرمز و ترافيك روزانه ايستاد ، پياده شدم و بدون اينكه بفهمد در دوربينم ثبت شد.
انگار فكركوچك او در ترافيك نبود ، سنگيني هزينه زندگي برايش بي معنا بود ، همهمه جامعه را بازي ميپنداشت.
همه چي اسباب بازي بود انسان ها عروسك هاي زيبا و اتومبيل و غيره هم لوازم بازي زندگي براي او بودند.
خود او همانند يك عروسك در آغوش پدر آرام گرفته بود.
شايد حس كودكانه بزرگ شدن را آرزو بود ولي غافل از اينكه اين غافله عمر عجب ميگذرد.
احساس خطر هم نداشت ، زندگي را تازه آغاز ميكرد بدون هيچ مسئوليتي ،
چقدر زيباست اين دوران در آغوش پدر و مادر، يادشان بخير ...!
پاكي روح در دستان و چشمانش ديده مي شد بدور از غم و غصه دنيا در کنار پدر فكر زيبايي ها بود و بس
او حتي قيمت گل را نمي دانست. ولي محكم در دست ، مواظبش بود بدون اينكه بداند خود گلي است در دستان پدر..
نمي دانست امروز پدر چقدر حقوق گرفته و هزينه مسكن يعني چه ، تولد ، زندگي و ... را گل ميپنداشت .
چون وقتي بدنيا آمد برايش گل آورده بودند هم اكنون خودش گل ، و نيز گل در دستان او بود ولي نمي دانست.
وقت رفتن هم گل خواهند آورد گل نيز آخرين چيزي است كه بعد از رفتن همه ، در تنهايي بر خاكمان نمايان خواهد گشت.
عزيزم گل باشي ، شاد باشی و زندگی کنی ، ولي عمرت همانند گل نباشد.انشالله

