اين بار نگاهم به جنوب كشور ، شهر خرمشهر رفت. 27 ارديبهشت روز جمعه ساعت 8.30 شب ازدحام مسافر در فرودگاه مهر آباد ، و كنسل شدن پرواز هواپيما نشان از بدی آب و هوا در جنوب
ایران را مي داد ! پرواز آبادان را می گويم. چند روزي بود هيچ مسافري از تهران به آبادان پرواز نكرده بود. نگاهم در لیست انتظار ، پرواز اهواز بود كه آن هم جای نوشتن نداشت ، درادامه لیست انتظار
، روی شیشه نوشتم، مسافر خرمشهر، آن دیار یاران، آن خاک خونین کفنان و آن زنان و صدای کودکان بی دفاع ، آن شهري را كه دژخيم به زندگي و خانه حمله برد ...!
و سپس ۳۰ دقیقه بعد در آخرین صندلی پرواز تهران _ اهواز و در سومين اعزام به منطقه جنوب
کنار صدر نشستم! ساعتي بعد در اهواز بوديم شب را در هتل از پشت پنجره به زیبایی جریان
رود کارون و آرایش نورهای رنگین پل نادری خیره ماندم.
صبح روز بعد در مسافتي يكصد كيلومتري از اهواز به آبادان رفتیم و سپس وارد خرمشهر شدیم
دمای هوا ۴۰ درجه بالای صفر بود ورودي شهر تابلو توجهم را جلب كرد! ، نوشته شده بود "به خرمشهر خوش آمديد كوچه هاي شهر به خون آغشته است با وضو وارد شويد" !
شهر همچنان پس از ۲۴ سال آزادسازی هنوز زخمي به نظر ميرسيد، هنوز گلوله ها ديوار هاي
شهر را نقش داده بودند. حس شهر همچنان منطقه جنگی بود با این تفاوت که این بار زندگي در
شهر جريان داشت و از بسيجي ها و لباس نظامي ها هم به ظاهر خبري نبود تفنگ و گلوله دشمن
هم آرام گرفته بود. اما گرد و غبار خاك دشمن در آسمان امان مردم شهر را بريده بود سنگینی هوا
بیش از گذشته نفس و نگاه را تهدید میکرد. جنگي نبود ولي لايه اي از خاك همه جا را پوشانده
بود . روز قبل باران خاك آمده بود بله اين بار خاك با مردم شهر سر جنگ داشت برگ درختان نيز به شفافيت رنگ سبز نبود .
در ميدان اصلي شهر از ویزور دوربین 20 متر آنطرف تر پل شهید جهان آرا به طور محو ديده مي شد
پل به همراه غبار در دوربنم ثبت شد.و به فرمانداری شهر رفتيم. آنها به علت منطقه نظامی بودن
و ثبت عكس برگه مجوز تردد مرزبانان را توصیه کردند! زمان از حركت در شهر نگذشته بود که هواي
غبار آلود آسمان و گرمای هوا کولر اتومبیل و نگاهم را در شهر از کار انداخت.
از پله هاي پل جهان آرا بالا رفتم در حاشيه رود پارك زيبايي نقش بسته بود با افتخار بر روی پل
شهید جهان آرا ایستادم كه نبودن محمد و يارانش را در پيروزي و آزادسازي شهر به ياد آورم.
هنوز آثار کشتی غرق شده در جنگ در رود نمایان بود بندر اصلي شهر هم در غبار هوا دیده
نمی شد و تعدادي کشتی پهلو گرفته بودند. گرماي هوا بهانه خوبي بود تا بچه ها در كنار رود
هميشه گل آلود زير پل شهيد جهان آرا شادمانه آب تني كنند. با ديدن من عمو عمو كنان ثبت
شدند. بعضي نيز در حال ماهي گيري نظاره گر و قايقرانان هم در صيد ماهي بودند. به ياد
سهراب زمزمه كردم آب را گل نكنيد... ولي جغرافياي آب در آنجا هميشه به رنگ گل بود!
حال در روزهاي سپري شده شهر قدم زنان وارد كوچه هاي شهر شدم. رنگ و نقش گلوله ها
بر در و ديوار شهر همچنان صداي مقاومت ميداد.
یادتان هست فیلم مستند مقاومت در خرمشهر همان لحظه هایی که جهان آرا و دیگر همرزمانش
در کوچه های شهر قدم به قدم با خون خود مقاومت را چگونه پاس داشتند، ابتدا خیابان شهید
جهان آرا منزلی با آثار گلوله به زيبايي باقی مانده بود. انگار ساكنين آن تاكنون به شهر
بر نگشته بودند در دوربینم ثبت شد و هر از چندگاهی آواز پرنده ها با صداي موتور سيکلت
یا اتومبیل همراه بود تا سكوت شهر را بشکند .
زمان در کوچه های شهر متوقف شد درست روبروي مسجد جامع ايستادم انگار ميتوانستم
پيروزي و شادي رزمندگان و سختي مقاومت را هنوز با صدای گلوله و صدای زنان و مردان و
فرزندان بر در و ديوار شهر حس كنم مسجد را به ثبت رساندم. جهان آرا و همرزمانش در کوچه
های شهر دیده می شدند انگار همه آنها لحظه ای در ویزورم بودند.
ناگهان كودكي با بوق دوچرخه خود بيدارم كرد. نگاهش كردم موهاي نسبتا بلندي داشت
دختر يا پسر ! در پشت او ساختمان گلوله باراني بود زانو زدم و ثبت شد.
گفت : عمو فيلم بر ميداري ؟ پدرش صدايش كرد!
چشم هايم بسته شد كه دو زاويه ميدان عروج و بالاي پل جديد تنها شهر بازي شهر نمايان شد
با چرخ و فلكي به چه بزرگي، صداي جيغ و ترس بچه ها از ارتفاع بود كه اولين سكانس فيلم بر
روي تنها پرده سينماي كوچك شهر به نظرم رسيد همانند يك سالن نمايش كوچك- يا مهد كودكي
بزرگتر قدم را محكم برداشتم تا به قدمگاه، يادگار امام هشتم رسيدم. گفتند قدوم مبارك حضرت
آنجاست و سپس با سكانس دوم فيلم وارد محوطه موزه جنگ شدم همان جايي كه دشمن در اولين مرحله پس از حمله به شهر استقرار نيرو هاي خود را تحت قرارگاه فرماندهي تاسيس كرد
و ما اكنون پس از باز پس گيري آنجا را يك شهر جنگي با نام موزه جنگ نمايش ميداديم.
بدنبال بلندي بودم تا شهر را از بالا ببينم كاش ميتوانستم پرواز كنم كه در كوچه پس كوچه هاي شهر سر از جزيره مينو در آورديم بله برح معروف مينو همان برج بلند و مقاوم خاطراتم را زنده كرد
بر بالاي برج ايستاده بودم كه سطح شهر و در آنطرف مرز رودخانه مينو آن كشتي به گل نشسته
را ديدم و در آن سوي مرز عراق مردان و نوجواناني با صيادي بر روي قايق آرام بودند آنچه بود ديگر
زندگي بود جنگ نبود آتش بس هم نبود بلكه صلح بود ۲۴ سال از آزادسازي شهر نيز گذشته بود.
ولي نميدانم شايد بهانه اي در شهر بود تا بازسازي از ترس دوباره جنگ رها شود . صدام يا
صدام هايي آماده حمله بودند! مقاومت با ۳۶ ميليون جمعيت ! و هم اكنون ۱۳۵ هزار نفر زندگي
در شهري كه به مرز دشمن يا همان جنگ ۸ ساله نزديك بود. در شهر زيبايي زنده بود و زندگي در
آن جاري بود به ياد امام كه فرمودند: خرمشهر را خدا آزاد كرد!
چگونه بود كه آزادي چنين ارزش بازسازي را نداشت، شايد مردم و مسئولين همان مردم شهر
نبودند شايد بازگشت مردم به عروس شهرجنوب ايران جدي نبود نتوانستم چشمم را ببندم
برج مينو و مرز را ثبت كردم و از پله هاي برج پايين آمدم .
تا اينكه درب منزلي دختر نوجواني كتاب درسي را در دست به امتحان فردايش حفظ ميكرد به نام مقاومت وبرادرش بر روي دوچرخه لبخند ميزد كه صداي راديو ايران چنين طنين انداخت، شنوندگان
عزيز، توجه فرماييد عزيزان به خبري كه هم اكنون از جبهه هاي جنگ بدستمان رسيد توجه فرماييد.
"خرمشهر" شهر خون آزاد شد! درنگاهم عكاسان جنگ، شهدا، محمد جهان آرا ، ياران بسيجي
و تمام رزمندگان ثبت شد. يادشان گرامي باد. خدانگهدار!
1 - برای دیدن تصاویر خرمشهر اینجا را کلیک کنید .


