هر روز با پدر سر کار می رفتم
روزی پدر یک جلد کتاب برایم خرید
پدر گاری را می کشید و من برای او کتاب می خواندم
پدر زندگی را می چرخاند باز من برایش کتابی را که برایم خریده بود می خواندم
پدر عرق می ریخت باز من کتاب می خواندم
پدر خود گرسنه و تشنه علم بود باز من آن کتاب را برایش می خواندم
بار سنگین بود و من نیز روی بار گاری نشسته بودم و برای پدر کتاب می خواندم
پدر خسته بود باز به من می گفت پسرم برایم کتاب بخوان
نمی دانم او کتابی را که خریده بود چرا هیچ وقت خود نخواند
ولی من هر روز آن کتاب را دوباره و دوباره برایش می خواندم
تا اینکه خواندن کتاب برایش تکراری شد و یک روز بیماری اجازه نداد پدر دیگر گاری را بکشد
از آن روز من برای خود و درمان پدر گاری زندگی را کشیدم
و کتاب خریده شده پدر بر روی بار های گاری زندگیمان دیگر نخوانده باقی مانده بود
پدر از بین ما رفته بود و من نیز بزرگ شده بودم
چه لذتی داشت آن موقع پدر زنده بود و گاری زندگی را با تمام سختی می کشید
و من کتابی داشتم که آن را برایش می خواندم
پدر را با تمام سختی های کشیده زندگی و مهربانیش دوست دارم
امروز پسرم گفت پدر برایم می توانی یک جلد کتاب بخری تا برایت بخوانم
دیشب وقت رفتن خانه یک جلد کتاب خریده شده پدر که مدتها بر روی گاری او جا مانده بود
را برایش بردم تا او را خوشحال کنم ...