روزی باران شدیدی می‏بارید. فضولی پنجره خانه را باز کرده بود و داشت بیرون را نگاه می‏کرد

 در همین حین همسایه‏اش را دید که داشت به سرعت از کوچه می‏گذشت فضول داد زد:

آهای فلانی کجا با این عجله؟

همسایه جواب داد: مگر نمی‏بینی چه بارانی دارد می‏بارد؟

فضول گفت: مردک خجالت نمی‏کشی از رحمت الهی فرار می‏کنی؟

همسایه خجالت کشید و آرام آرام راه خانه را در پیش گرفت چند روز گذشت و برحسب اتفاق

دوباره باران شروع به باریدن کرد و این ‏دفعه همسایه پنجره را باز کرده بود و داشت

بیرون را تماشا می‏کرد که یک‏دفعه چشمش به فضول افتاد که دامن قبایش را روی سر کشیده است

و دارد به سمت خانه می‏دود.

فریاد زد: آهای مگر حرفت یادت رفته؟ تو چرا از رحمت خداوند فرار می‏کنی؟

 فضول گفت: مرد حسابی،

من دارم می‏‏دوم که کمتر نعمت خداوند را زیر پایم لگد کنم.