دویدن با چتر زیر باران!
روزی باران شدیدی میبارید. فضولی پنجره خانه را باز کرده بود و داشت بیرون را نگاه میکرد
در همین حین همسایهاش را دید که داشت به سرعت از کوچه میگذشت فضول داد زد:
آهای فلانی کجا با این عجله؟
همسایه جواب داد: مگر نمیبینی چه بارانی دارد میبارد؟
فضول گفت: مردک خجالت نمیکشی از رحمت الهی فرار میکنی؟
همسایه خجالت کشید و آرام آرام راه خانه را در پیش گرفت چند روز گذشت و برحسب اتفاق
دوباره باران شروع به باریدن کرد و این دفعه همسایه پنجره را باز کرده بود و داشت
بیرون را تماشا میکرد که یکدفعه چشمش به فضول افتاد که دامن قبایش را روی سر کشیده است
و دارد به سمت خانه میدود.
فریاد زد: آهای مگر حرفت یادت رفته؟ تو چرا از رحمت خداوند فرار میکنی؟
فضول گفت: مرد حسابی،
من دارم میدوم که کمتر نعمت خداوند را زیر پایم لگد کنم.

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 14:8 توسط جواد گلزار _ Javad Golzar
|
Welcome to Javad Golzar weblog